×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  دوشنبه - ۱۹ آذر - ۱۳۹۷  
true
false

خاطره نمازی «معلم کوچولو »

برگرفته از جشنواره پرواز در بیکران (۱۳۹۴)

سید ابراهیم پیره

بعد از چند سال تدریس در شهر تصمیم گرفتم سال جدید را به روستا بروم. هرچند می دانستم مشکل ایاب و ذهاب را نمی توان نادیده گرفت. روستای چرمله را انتخاب کردم . روستایی زیبا با طبیعتی بکر که در ۳۵ کیلومتری سنقر واقع شده بود. از همان اوایل مهرماه ، متوجه شدم دانش آموزان راهنمایی نسبت به نماز بی توجه هستند برای همین سعی کردم در کنار تدریس درس ادبیات از هر فرصتی که پیش می آمد داستان هایی زیبا در مورد نماز برای بچه ها بگویم. با توجه به کسب مقام های متعدد کشوری در رشته داستان ، سعی کردم زکات هنرم را در این روستای دور افتاده به کار بگیرم.بچه ها عاشق شنیدن داستان بودند.کم کم همه علاقمند به نماز شدند و تعداد نماز خوان های کلاسم روز به روز بیشتر شد. بعد سه ماه همه نماز خوان شدند به جز سارا که اصلا دوست نداشت وارد این بحث شود. از هر راهی که به نظرم می رسید برای جلب کردن او به نماز استفاده کردم اما بی فایده بود. تا اینکه روز ۲۸ آذرماه بود که از کرمانشاه خبر دادند که در جشنواره داستان نویسی مقام اول را بدست آورده ام و حتما باید در مراسم اختتامیه حضور داشته باشم. ساعت برگزاری جشنواره طوری بود که نمی توانستم از روستا به خانه برگردم و لباس رسمی بپوشم برای همین تصمیم گرفتم صبح آن روز با کت و شلوار اتو کشیده و کفش های واکس زده و …. به کلاس بروم. چون روزهای دیگر (با توجه به دور بودن مسیر و گردو خاک روستا) از لباس معمولی (کار) استفاده می کردم. وقتی وارد مدرسه شدم بچه ها با تعجب نگاهم می کردند و هر کس سعی می کرد چیزی بگوید به شوخی یا به متلک : مبارک باشه آقا  چقدر بهتون می آد

ـــــ آقا چند سال جوون شدین !

زنگ زده شد دفتر نمره را برداشتم و به راه افتادم. از دور تابلو کلاس سوم »ب« را که دیدم گام هایم را تندتر کردم. صدای برپای مبصر شلوغی کلاس را به سکوت شکست دفتر نمره را روی میزگذاشتم دستی روی صندلی کشیدم و با وسواس انگشتم را نگاه کردم. خیالم راحت شد گرد و خاک رویش نبود معلوم بود دختراهای کلاس زودتر روی آن را دستمال کشیده اند. هنوز روی صندلی ننشسته بودم که انگشت سارا بالا رفت و بدون مقدمه گفت :

ــــ آقا معلم اجازه ،من  می خوام نماز بخونم.

واقعا جا خوردم . کلی سوال در ذهنم سرازیر شد. مگر می شود بی دلیل و بی مقدمه و… او را خوب می شناختم دختری تودار و کم حرفی بود . نتوانستم خوشحالیم را مخفی کنم. با تبسم جوابش را دادم و گفتم :

ـــــ چه خوب ، این عالیه .

خیره نگاهم کرد و ادامه داد:

ــــ آقا معلم یه خواهش ازتون دارم. من نماز بلد نیستم .  می شه شما نماز خوندن رو الان بهم یاد بدین.

به فکر فرو رفتم پس چرا توی این مدت حرفی نزده بود؟! حتما کمرویی باعث شده ؟  بلند شدم و طول کلاس را طی کردم کنار میزش ایستادم نمی توانستم کنجکاویم را پنهان کنم گفتم:

ــــ سارا ، چی شده به خوندن نماز علاقمند شدی؟

نگاهش را در نگاهم گره زد و گفت :

ــــ آقا حالا می خواین بهم نماز خوندن رو نشون بدین یا نه ؟

برگشتم .  روی سکو کلاس ایستادمو به رو بچه ها گفتم :

ـــــ باشه سارا خانم . من الان نماز صبح را می خونم تا خوب یاد بگیری.

رو به قبله برگشتم . الله اکبر گفتم . حمد و سوره را که  خواندم رکوع رفتم . بعد بلند شدم و  رو به سارا گفتم:

ــــ حالا باید بریم سجده  ، دوتا سجده به جا می آریم …

سارا بلند شد و گفت :

ــــ آقا توضیح ندین. نماز روکامل بخونین. می خوام یاد بگیرم؟!

حالم گرفته شد. کاش دیورز از من می خواست تا نماز خواندن را آموزش بدهم نه امروز ، مدرسه تازه ساخت بود و حتی یک موکت برای خواندن نماز پیدا نمی شد. کف سکو هم پر بود از گچ و خاک و… نگاهی به کت و شلوارم کردم اگر می خواستم روی این سکو نماز بخوانم تمام کت و شلوارم خاکی می شد .خواستم بگویم : سارا بذار برای جلسه بعد ..

اما وقتی نگاه مشتاقش را دیدم پشیمان شدم. ندایی توی درونم می گفت : این مدت می گفتی نماز بخوانین حالا هم که این دختره می خواد نماز خوان بشه حاضر نیستی برا خدا کت و شلوارت رو خاکی کنی؟!

تصمیمم را گرفتم. کفش هایم را از پا در آوردم و رو به قبله می ایستم و بلند گفتم :

ـــــ الله اکبر….

رکوع … و بعد سجده … سردی موازییک پاهایم را آزرد و گرد و خاک آستین کت و شلوارم را خاک مال کرد.  به هیچ کدام از اینها توجه نکردم و نمازم را تمام خواندم.  وقتی سلام نماز را دادم.خواستم بلند بشوم که دوید طرفم ، یک دستمال کوچک دستش بود. شروع کرد به پاک کردن کت و شلوار خاکیم . مانع شدم . وقتی نگاهش کردم چشمانش بغض آلود بود رفت سر جایش نشست.

آن روز وقتی زنگ کلاس به صدا در آمد سوار سرویس شدم و به سنقر آمدم. چاره ای جز رفتن به خانه نبود تا رفتم و لباسم را عوض کردم دیر شد اما به طرف کرمانشاه به راه افتادم. جلسه رو به اتمام بود ولی بالاخره رسیدم.

جلسه بعد راهی روستا شدم.وقتی وارد کلاس  شدم  مبصر برپا گفت. هنوز دفتر حضور و غیاب را باز نگرده ام که  باز انگشت سارا بالا رفت با اشتیاق گفت:

ــــ آقامعلم اجازه ! من یه هفته اس نماز می خونم.

خوشحالیم را با یک تبسم روی لب آوردم و گفتم:

ـــــ آفرین دختر خوب . خیلی خوشحالم . می شه بگی چی شد نماز خوان شدی؟

خندید و گفت :

ــــ آقا شما باعث شدین من نمازخون بشم.

ــــ من؟!

ادامه داد :

ــــ بله آقا معلم . هفته قبل وقتی دیدم شما تیپ کردین و اومدین کلاس خواستم حالتون رو بگیرم . برا همین الکی گفتم می خوام نماز خوندن رو یاد بگیرم. درحالیکه نماز خوندن رو بلد بودم. شما توی این مدت همه اش در مورد نماز حرف می زدین دوست داشتم ببینم می تونی از کت و شلوارتون بگذرین  اما وقتی دیدم روی موازییک خاکی ، نماز خوندین باعث شدین دیگه بفهمم نماز خوندن رو چقدر دوست دارین . سرش را پایین انداخت  و آرام گفت :

ــــ آقا معلم ، منو می بخشین که اذیتتون کردم؟

بغض گلویم را فشرد . جوابش را دادم :

ــــ بشین سارا خانم ، شما کاری نکردین که من شما رو ببخشم. درسی که تو امروز بهم دادی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم خانم معلم .

 

 

 

 

روابط عمومی ستاد اقامه نماز استان کرمانشاه

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*


false